يادمان باشد كه اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
مجوزي براي پس گرفتم لحظه هايت نداري
دلخوش باش به خاطره هاي ته مانده
شايد كفگير جواني ات
آنها را در هجوم بعدي بالا بياورد
ابرها را از انتهاي آسمان مي چينم و جامه اي نرم برايت مي دوزم . بعد از آن ، باران را به خاطر تو تماشا خواهم كرد .آنگاه تو همراه باران در تمام دشتها خواهي باريد و من بي آنكه شماره شناسنامه ات را بدانم ، تو را دوست خواهم داشت ..
كبوتران نمي توانند نامه بنويسند ،اما هزار نامه مرا به تو مي رسانند و به خوبي حرفهاي مرا مي فهمند . آنها مي دانند كه من گاهي با برگهاي نارون و توتهايي كه از شاخه فرو مي افتند ، حرف مي زنم و بعضي شبها حتي براي سنگها و ديوارها شعر مي خوانم .
دلم مي خواهد براي هميشه به چشمهاي تو تبعيد شوم و در كنار مردم آن روزگار بگذرانم و با هر پلكي كه بر هم مي گذاري بميرم و با هر پلكي كه از هم مي گشايي ، ديگر بار زندگي از سر بگيرم .
زمستانها كه بيايد با آتش پرتقالها خودم را گرم خواهم كرد ، به سكوت آينه ها گوش خواهم كرد و براي باغچه هاي تشنه كاسه اي پر از دريا خواهم آورد .
خوشحالم ، خوشحالم ،چون لااقل براي اينكه تو را خواب ببينم ، از هيچ كس اجازه نخواهم گرفت . چگونه بگويم دلم براي خدايي كه در قلب معصوم تو زندگي مي كند ، تنگ شده است ؟