پنجره هاي خانه ام را به روي الهه عشق و زيبايي باز ميكنم و با اولين پرنده اي كه بيداري را مي سرايد ، به تو سلام مي گويم .
سلام ، اي لحظه دست نيافتني خلقت ، سلام اي فرشته ناشناس ، سلام اي شور و اشتياق كودكان در روزهاي برفي ، سلام اي نيايش ناگفته !
مرا به ياد مي آوري ؟ من همسايه آن سيب سرخم كه به دست آدم افتاد . من نخستين عصيانم ،نخستين عشق .من آن گل سرخم كه هر روز لابه لاي گيسوان تو مي رويد .من آن ساز شكسته ام كه جز آهنگ قلب تو چيزي نمي نوازد .
با چند واژه ، يك قلب بي تپش و يك روح زشت ،كي ميتوتن تو را نوشت ؟ با نگاهي سرد ، لباني كه به آواز گشوده نشده اند و دستاني كه هرگز احساس خيس رود را لمس نكرده اند ، كي مي توان تو را سرود ؟
در انجماد ساكت حروف ، در موسم يخبندان ماه و در تاريكي خورشيد ، اين نام توست كه از زير سنگهاي سرد بسان چشمه اي مي جوشد و به تن مرده را جاني دوباره مي بخشد .
پنجره هاي قلبم را به روي تو باز ميكنم و با اولين خورشيدي كه بيدار شود ،به تو سلام مي گويم :
سلام اي مهربان بي پايان دوستت دارم ....................!!!!! [p]

![]()
تا كي مي خواهي آرزوهاي آبي ات را در پشت نگاهت مخفي كني ؟تا كي مي خواهي آنها را بشماري و از ترس ديده شدن ، در صندوقچه خاطراتت پنهان كني ؟
مگر نمي داني كه دلها ، نگاه ها را لمس مي كنند و نيز حرف هاي ناگفته را ؟! پس آرزوهاي آبي ات را به چشمان من نشان بده ! قول ميدهم آنها را در دفترچه نيلي خاطراتم يادداشت كنم تا هميشه آبي بمانند !!!!
اي نازنينم !!! به اندازه تمام روزهاي رفته ، آرزوهاي مچاله شده مي بينم و به اندازه تمامي ستاره هاي نقره اي شب يلدا ، آرزوهاي نداشته !!!!ولي هنوز اميدوارم
چون باور دارم كه آرزوهاي آبي آت ، روزي صدايم مي كنند ......!!!

من رسیدم ز ره غبار آلود
نگهم پیشتر ز من می تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود .![]()
