تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور

 
پنجره هاي خانه ام را به روي الهه عشق و زيبايي باز ميكنم و با اولين پرنده اي كه بيداري را مي سرايد ، به تو سلام مي گويم .
سلام ، اي لحظه دست نيافتني خلقت ، سلام اي فرشته ناشناس ، سلام اي شور و اشتياق كودكان در روزهاي برفي ، سلام اي نيايش ناگفته !
مرا به ياد مي آوري ؟ من همسايه آن سيب سرخم كه به دست آدم افتاد . من نخستين عصيانم ،‌نخستين عشق .من آن گل سرخم كه هر روز لابه لاي گيسوان تو مي رويد .من آن ساز شكسته ام كه جز آهنگ قلب تو چيزي نمي نوازد .
با چند واژه ، يك قلب بي تپش و يك روح زشت ،‌كي ميتوتن تو را نوشت ؟ با نگاهي سرد ، لباني كه به آواز گشوده نشده اند و دستاني كه هرگز احساس خيس رود را لمس نكرده اند ،‌ كي مي توان تو را سرود ؟
در انجماد ساكت حروف ، در موسم يخبندان ماه و در تاريكي خورشيد ، اين نام توست كه از زير سنگهاي سرد بسان چشمه اي مي جوشد و به تن مرده را جاني دوباره مي بخشد .
پنجره هاي قلبم را به روي تو باز ميكنم و با اولين خورشيدي كه بيدار شود ،‌به تو سلام مي گويم :
سلام اي مهربان بي پايان دوستت دارم ....................!!!!!   [p]

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1383ساعت 7:43  توسط پریا   | 

بيش از اينها آه آري
بيش ار اينها مي توان خاموش ماند
مي توان بر جاي باقي ماند
در کنار پرده اما کور کر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت کاذب سخت بيگانه
دوست دارم
مي توان با زيرکي تحقير کرد
هر معماي شگفتي را
مي توان تنها به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به کشف پاسخي يهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف
مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يکسان داشت
مي توان چون آب در گودال خود خشکيد
مي توان زيبايي يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سياه مضحک فوري
در ته صندوق مخفي کرد
مي توان با صورتک رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهاي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسک هاي کوکي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از کاه
سالها در لابلاي تو رو پولک خفت
مي توان با هر فشار هرزه دستي
بي سببس فرياد کرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم ..........!!!!
  

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1383ساعت 9:50  توسط پریا   | 

تا كي مي خواهي آرزوهاي آبي ات را در پشت نگاهت مخفي كني ؟تا كي مي خواهي آنها را بشماري و از ترس ديده شدن ، در صندوقچه خاطراتت پنهان كني ؟

مگر نمي داني كه دلها ، نگاه ها را لمس مي كنند و نيز حرف هاي ناگفته را ؟! پس آرزوهاي آبي ات را به چشمان من نشان بده ! قول ميدهم آنها را در دفترچه نيلي خاطراتم يادداشت كنم تا هميشه آبي بمانند !!!!

اي نازنينم !!! به اندازه تمام روزهاي رفته ، آرزوهاي مچاله شده مي بينم و به اندازه تمامي ستاره هاي نقره اي شب يلدا ، آرزوهاي نداشته !!!!ولي هنوز اميدوارم

چون باور دارم كه آرزوهاي آبي آت ، روزي صدايم مي كنند ......!!!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1383ساعت 8:29  توسط پریا   | 

عاقبت خط جاده پایان یافت

       من رسیدم ز ره غبار آلود

             نگهم پیشتر  ز من می تاخت

                       بر لبانم سلام گرمي بود .

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1383ساعت 13:46  توسط پریا   |