تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور

چقدر تكرار ؟ چقدر پرسه زدن در پياده روهاي بي پرستو و آه كشيدن در شبهاي بي رويا ؟چقدر بي لبخند ؟ چقدر بي تو ؟ سالهاست دنبال خودم مي گردم ، كنار تپه هاي كهنه ، روي شيرواني هاي ساكت ، بالاي ساعتهاي بي قرار ، توي جيبهاي پدربزرگ ، حتي درون استكانهاي ترك خورده ، هيچ كجا اثري از من نيست !!!!!
كبوترها از من فرار ميكنند .صداي قلبم را ديگر نمي شنوم ، پاهايم را به ياد نمي آورم ،‌دستهايم را نمي توانم بخوانم .
چقدر برف ؟ چقدر سرازيري ؟ چقدر اصطكاك دل و سنگ ؟ چقدر زنگار ؟ چقدر گرگ ؟ چقدر بي تو ؟
بگو باران به سمت من ببارد ، بگو ابرها بالاي سرم توقف كنند ، بگو كسي دل كوچكم را در دريا بشويد ، بگو......!!!
اي روياي خوابها چرا صبح نمي شود ؟چرا ناگاه نمي آيي و شيشه هايم را به سنگ نمي كوبي ؟ چرا اينقدر فرصت ؟چرا از اين خواب خراب برنمي خيزم ؟
كو چه ها مچاله شده اند ، خانه خميده اند ، سرودهايم چروك خورده اند ، خنده هايم بوي احتياط گرفته اند ، رگهايم ريا مي كنند ، استخوانهايم از دوري تو فرياد مي كشند .
اي روياي من اگر به من نگاه نكني ، تمام خاطراتم آب مي شوند ، اگر به بالينم بيايي تمام آرزوهايم مي شكنند .اگر به روي من لبخند بزني همه فرصتهايم آتش ميگيرند .
بيا با ساعتهاي ديواري خداحافظي كنيم ، خاطراتم را قاب گرفته ام و نامه اي براي مادر نوشته ام تا با تو همراه شوم و لبخندم در مريخ منتشر شود و بتوانم شعرهايم را مانند گردنبندي بر گردن ماه بياويزم بيا تا.................!!!!!!

 


+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1383ساعت 8:1  توسط پریا   |