باز هم من ماندم و رويا ، تو باور ميكني ؟
خسته ام ، بي حوصله ، تنها ، تو باور ميكني ؟
باز هم من ماندم و يك آبروي ريخته
ريخته امروز يا فردا ، تو باور ميكني ؟
فكر ميكردم غزل بين تمام شعرها
با مرام و ساده است ،آيا تو باور ميكني ؟
باز چشمانت كه مي گويند با من همدل اند
از دلت مي پرسم اينها را ، تو باور ميكني ؟
قبل رفتن خواستم خواهش كنم اينجا بمان
خواهش قلب مرا ، حالا تو باور ميكني ؟
با هم اين نامه بي امضاء به پايان مي رسد
گرچه بي امضاء و با امضاء تو باور مي كني ؟
