تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور
گفت : " به من بگو چكار كنم تا براي يك بار عاشق شوم و عاشق بمانم ؟"
گفتم :" وقتي عاشق شدي ديگر به كسي نگاه مكن تا عاشق ديگري نشوي ."
روز بعد كه ديدمش نگاهم نم كرد ، علت را كه پرسيدم
گفت :" ديروز عاشق شده ام "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1384ساعت 8:22  توسط پریا   | 

سرد بودم، سرد تر از قطب شمال .خورشید هرگز سراغی از من نمی گرفت.هیچ سیبی روی شاخه های زندگی ام نمی رویید .جاده ها و دشتها را از یاد برده بودم و نمی دانستم آسمان چه رنگی است .کلمه هایم را در صندوقچه ای کهنه پنهان کرده بودم .نمی توانستم لب از لب باز کنم .روزهایم زخمی بودند و دلم از سنگ سخت تر شده بود ....!!!!
ناگهان به یاد تو افتادم تو که از خورشید گرم تری و از آسمان آبی تر. تو و آن آغوش همیشه گشاده که هیچ کولاک و برف سنگینی نم تواند آن را ببندد.تو و نگاهی که با نخی از نور مرا به بهشت می برد.
آن روزها چه شد ؟روزهایی که این همه دیوار پیش روی من و تو صف نکشیده بود و به هر طرف که نگاه می کردم ، پنجره ای بود برای دیدن تو . گاهی گنجشک مهربان صدایم را به تو می رساند و گاهی دیگر کبوتری جوان نامه ام را برای تو می خواند سیبها هم صعم عشق می دادندو همه نردبانها به سوی آسمانها می رفتند.
هر وقت دلم می گرفت به مهتاب سلام می کردم ، حال ابرها را می پرسیدم ،برای رنگین کمانها شعر می خواندم و آنقدر در ایوان کوچک خانمه مان منتظر می ماندمتا از بالای روشن ترین ستاره مرا صدا کنی .
آن روزها چه شد ؟ روزهایی که حرفهایم را با اشک می آمیختم و به تو می گفتم و تو لبخند زنان خورشیدی را که تازه به دنیا آمده بود در قلبم می گذاشتی ....!!!!
  

 

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1384ساعت 8:19  توسط پریا   | 

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك مي ريزم و به بلنداي يلداي فراقت با آهي از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر مي كنم ...!!!!!!
.بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ مي شود ، وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي كنم .لحظه لحظه غروبي را كه نيز دلتنگ تو و چشمان باراني ات مي شوم ، قاب مي كنم تا وقتي آمدي نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاري ....!
تو كه مي آيي پنجره اي باز مي شود ، پرده بي رنگ دلتنگي كنار مي رود ، آرام ميان جانم خانه ميكني و چه ساده همسايه سيبهاي كال مي شوي ، حال من و آسمان دلتنگ بارانيم ....!!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1384ساعت 9:17  توسط پریا   | 

تا كجا با من خواهي آمد ؟ تا ورق چندم اين كهنه كتاب را با من خواهي خواند ؟ از كدام پلكان بالا خواهي رفت ؟ با كدام درخت خزان را براي پرنده ها معنا خواهي كرد ؟ در كدام كوير خواهي روييد؟ در كدام چشمه تن خواهي شست ؟ بيا با هم به ترانه روحمان گوش كنيم ! بيا روي آينه ها از عشق تصويري تازه بكشيم !
تا كجا با من قدم خواهي زد ؟ چند كوزه از آب دريا را با من تا كوچه دوستي خواهي آورد ؟ بالهاي چند پروانه را تفسير خواهي كرد ؟ با كدام لاله وحشي حرف خواهي زد ؟براي كدام عاشق از گوشواره هاي معشوق قصه خواهي گفت ؟
بيا يك ليوان شعر سهراب بنوشيم ! بيا در پياده رو غزلهاي حافظ بخوابيم و خواب سيبهاي زيبا ببنيم ! بيا به مولانا بگوييم در پشت بام مكاشفه برايمان آواز بخواند !
امروز دير است و فردا ديرتر !بيا به ساعت هفت صبح ديروز برگرديم ! بيا قبل از تولد گلهاي سرخ ، چشمهايمان را باز كنيم ! بيا لبهاي يك باغچه را ببوسيم و شاعر شويم !
چقدر دلم براي آفتاب تنگ شده است .كاش باران تمام شود .كاش شب تمام شود .كاش جاده هاي خاكي به پايان برسند .چرا تمشك هاي وحشي ديگر مزه صبح نمي دهند ؟ چرا داروكها آواز باران نمي خوانند ؟ چرا كسي انگشتان مرا به تن موجها نمي رساند ؟
اگر نگاه تازه اي به قلبهايمان نيندازيم ، حرفهايمان بوي كهنگي مي گيرند و هيچ ماهي عاشقي در رودخانه لحظه هامان شنا نميكند .بيا چراغهاي مهتابي را تا آمدن صبح بيدار نگهداريم .بيا آنقدر انار دانه كنيم تا بوي بهشت در اتاقمان بپيچد ...!!!!




+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1384ساعت 9:10  توسط پریا   | 

يك نفر
بهار را از پشت پرده ي صورتي
اتاقم دزديده بود
ما خط به خط
صفحه به صفحه
شعر زمستان را مشق مي كرديم
بهار اما
بي بنفشه
بي يال و كوپال
و حتي بي گلوبند نقره اي
لم داده
و سرنوشت لك لك ها را سياه مي كرد ...!!!

 




+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 10:5  توسط پریا   | 


تو را گم كرده ام امروز
و حالا لحظه هاي من
گرفتار سكوتي سرد و سنگينند
و چشمانم
كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود
برايم چشمهاي تو
نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام
بي تاب و دلگيرم
كجا ماندي
كه من بي تو هزاران بار، در هر
لحظه مي ميرم.....

 


+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 10:2  توسط پریا   | 


اي شعر شور انگيز عشق! اي زيبايي محض ، اي روشني گسترده ، رويرويم بايست ! بگذار سپيدي را در خطوط نازك دستهاي تو ببينم و بوي خورشيد را از پيراهن تازه تو بشنوم .
در تمام گلدانهايم گل شمعداني مي كارم ، از پروانه ها نشاني خانه تو را مي پرسم و قبل از اينكه دير بشود ، كلمه اي تازه مي آفرينم تا با تو حرف بزنم.
وقتي ابرها از ميان باغ عبور مي كنند ، زير درختان پرتقال به تو فكر ميكنم .تو در كنار دورترين ستاره خفته اي و نمي داني كه بي تو هيچ شوقي براي تلفظ عشق ندارم .
وقتي تو هستي ، همه چيز گل ميدهد و شكوفا مي شود ، كفشهاي خاكي ، قطارهاي خاموش ،‌شيشه هاي غبار گرفته و استخوانهاي فرسوده .
وقتي نبض تو ميزند ، نوازنده دوره گرد آن آهنگ قديمي را بي لرزش دست مي نوازد .بي تو هرگز سيبي براي زندگي پوست نمي كنم و موهاي بنفشه ها را نشانه نمي زنم .بي تو هرگز سراغ شعر نمي روم و به صداي بارانهايي كه از دريا بر ميگردند ، گوش نمي دهم .احساس مرا ميتواني زير چترهاي آبي و درون گلابي هاي با طراوت ببيني .مي تواني حرفهاي مرا زير خاكسترهاي سرد يا در گلبرگهايي كه به زودي عسل مي شوند جستجو كني .

 

 

 


+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 12:4  توسط پریا   | 

مادر مرو براي خدا پيش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره هاي تلخ سرشكم نگاه كن
بنگر بدست كوچك و لرزان طفل خويش
از قصه طلاق و جدايي سخن مگو
از پيش ما مرو
از ما جدا مشو
اشك نياز را به رخ زرد ما ببين
ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم
بر جوجه هاي غمزده سنگ ستم مزن
ما را بزير بال نوازش عزيزدار
سامان آشيانه ما را بهم مزن
مادر ، هراس در دل ما موج مي زند
دستم به دامنت
از قصه ي طلاق در اين خانه دم نزن
بابا ، شكسته شيون من در گلوي من
در پيكرم حكومت بيم است و اضطراب
بنگر به خواهرم
كاين طفل خردسال
مي لرزد از هراس
مي ترسد از طلاق
فرياد التماس مرا گوش كن پدر
ما با وفاي مادر خود ، خو گرفته ايم
مادر بهشت ماست
او نقشبند آتيه و سرنوشت ماست
مادر اگر از كلبه ما
پا برون نهي فردا چه مي شود؟
مائيم و موج درد ، مائيم روي زرد
مائيم و داستان غم انگيز بي كسي
ما دست التماس بسويت گشاده ايم
شايد ز راه مهر به فريادمان رسي
بابا، فداي تو ، لختي درنگ كن
ما را به چنگ حوادث رها مكن
انديشه كن پدر
ما را ببين چگونه به پايت فتاده ايم
از بهر ما نه بهر خدا آشتي كنيد
از خشم در گذر
بي مادري بلاست
ما را اسير فتنه بي مادري نكن
مادر اگر رود شب ما بي ستاره است
در آشيانه اي كه بهم انس بسته ايم
ويرانگري نكن
اي نازنين پدر
وي مادري كه شمع شب افروز خانه اي
از خشم بگذريد
اي جانم ، به فداي شما ، آشتي كنيد
جغد طلاق بر سر ما ضجه ميزند
لعنت بر اين طلاق
از بهر ما نه بهر خدا آشتي كنيد
ما كاروان كوچك همراه بوده ايم
اي اف بر اين طلاق
كز تندباد او
ناگه چراغ قافله خاموش ميشود
وندر شبي سياه در شوره زار عمر
هر يك زما به كوره رهي مي رود غريب
و ز ياد روزگار فراموش مسشود
مادر مرو براي خدا پيش ما بمان..................!!

 

 



+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 12:0  توسط پریا   | 

هميشه اينگونه بوده است .كسي را كه خيلي دوست داري ، زود از دست ميدهي ، پيش از آنكه خوب نگاهش كني ، مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور ميشود .فكر مي كردي مي تواني تا آخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت كوهها سرك مي كشد ، در كنارش باشي .هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي ، هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي .
هميشه اينگونه بوده است .كسي كه از ديدنش سير نشده اي ، زود از كنار تو مي رود .وقتي به خودت مي آيي كه حتي ردي از او در خيابان نيست .فكر مي كردي مي تواني با او به همه باغها سر بزني و خرده هاي نان را به مرغابي هاي تنها بدهي .هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي . هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشك مي ريختي .
هميشه اين گونه بوده است .وقتي دور و برت پر است از نيلوفرهاي پرپر، خوابهاي بي رويا و آيينه هاي بي قاب ، وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، ناباورانه او را در كنارت نمي بيني .فكر مي كردي دست در دست او خنده كنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهي كرد.
هنوز پيراهن خوشبختي را كاملا بر تن نكرده بودي .هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده بودي .
هميشه اينگونه بوده است .او ميرود ، او كه براي هميشه مي رود ، آنقدر تنها مي شوي كه نام روزها را فراموش مي كني ، از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.احساس مي كني به دره اي تهي از باران و درخت سقوط كرده اي . احساس مي كني كلمات لال شده اند ، پلها فرو ريخته اند ، كفشها پاره شده اند ، دستها يخ كرده اند و پروانه ها سوخته اند .
راستي ، اگر هنوز او نرفته است . اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نكرده است ، اگر هنوز مي تواني برايش يك استكان چاي بريزي و غزلي از خحافظ بخواني ، قدر تك تك نفسهايش را بدان و به فرشته اي كه مي خواهد او را ببرد بگو : تو را به صداي گنجشكها و بوي خوش آرزوها سوگند مي دهم ،‌او را از من مگير !!

دلخوشم به تو
كه سطر سطر شعرهايم را
خوانده اي
و به درخت بالنگي كه
در قضا و قدر باليده است
و به كلماتي كه هنوز زنده اند
دلخوشم به تو
كه همچنان از من
اين مجسمه سنگي
رو برنگردانده اي….. !!!!!!

 


+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 11:33  توسط پریا   | 

ترن ، ساعت يازده
در كدام ايستگاه تمام مي شود؟
من كه
تمام اصالت هم نژادي ام را
با حروف نيمه تمام لاتين
به فارسي شيرين نوشتم
تا پاس بدارم
عصر بوي نبات را .......!!!!!

 


+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 11:29  توسط پریا   | 

در بساطم نان نيست
جارچي را چه خيال خامي است
يک نفس جار زند
نان خشکي آمده
مي خرد نان خشک !!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:55  توسط پریا   | 

پشت چراغ قرمز ماند
رعايت عادت زمانه است
وقتي خط هاي قرمز را بشکني
و از آنها عبور کني
کلاهت به احترام چراغ سبز
برداشته خواهد شد
و روي آسفالت خيابان
طاقباز خواهد ماند
تا جايگاه سكه هاي كفاره
عابران گردد

 


+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1384ساعت 8:14  توسط پریا   | 


با ياد تو ، جان كندن من با تن تبدار قشنگ است
      بر شانه ام آن لحظه كه غم مي شود آوار قشنگ است
                يخ بسته از اندوه تو ، دست و دل اين خسته ، وگرنه
                           بر حال دل بي كس من گريه اين تار قشنگ است
                                            حالا كه ردپاي تو در وادي بيداري من نيست
                                                         خو كردن با خواب چو ديوانه به ناچار قشنگ است


آن لحظه كه فرياد نگاه تو ، پر از شور و تمناست
         بر سرخي لبهاي تظاهرگرت افكار قشنگ است
                  كفر است اگر بشكنم از بهر لبت روزه خود را
                            با قند لبان تو اگر واكنم افطار قشنگ است
                                   در آتش هجران تو جان دادن اين مرد چه زيباست
                                              مثل جسد بي كس منصور كه بردار.قشنگ است !!!!!
  

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1384ساعت 11:4  توسط پریا   | 

                                                         خردم ؛ خراب ؛ خسته ترين مي شناسي ام
                                                         يک شاعر اسير ؛ همين ....مي شناسي ام 
                                                              يادش به خير گريه ديدار اولين


گفتن به هم : ستاره بچين ؛ مي شناسي ام
           خواندي : مرا ببوس مرا ....را ....گذشته ها
                       خواندم براي آخ......خرين.....مي شناسي ام


                                                             اينک غريب فاصله ها ؛ ها ؛ منم منم
                                                               نزديکتر بيا و ببين مي شناسي ام
                                                                تا کوچکم به زير دو پايت ؛گمم؛ بيا


با چشمهاي ذره بين مي شناسي ام
           دستم به آسمان حضورت نميرسد
                   يک کم نگاه کن به زمين مي شناسي ام

 
                                                      
        قبلا به بوي قلب تو شک داشتم ولي
                                                             گشتم دچار سيب يقين مي شناسي ام
                                                               داغي است زنده بودن من بعد رفتنت


حک گشته سرخ روي جبين مي شناسي ام
                          آخر چرا به ترک دلم ايستاده اي
                                    يه کم به پاي من بنشين مي شناسي ام

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1384ساعت 10:10  توسط پریا   |