به چه مي انديشي ؟
به شكاري در دام ؟
يا به يك قطره اشكي در چشم ؟
به نگاه هوس آلود زني در مهتاب ؟
يا به اشكي كه فرو ريخته
از ديده ي مردي از تب؟
به چه مي انديشي ؟
به يكي ضجه تلخ
كه برآرد زگلو
طفل يتيمي در شب؟
به يكي نعره ي مستانه مستي
كه برآرد از لب ؟
به چه مي انديشي ؟
به شكسته دل يك بيوه ي زيبا و ملول
يا به يك تازه جوان
كه در او
كرده انديشه ابليس حلول ؟
راستي تو به چه مي انديشي ؟
به خيالي واهي
كه حجيم است ز انديشه من ؟
به يكي ناله و نفرين كه برآرد يك زن ؟
به زني مست كه عريان كند از غم تن خويش ؟
يا به يك سينه تنگ
كه تپد در وسطش يك دل ريش ؟
به يكي مادر پير
كه بداده است زدست فرزندش ؟
يا به يك مرد فقير
كه فشارد به برش دلبندش ؟
به چه مي انديشي ...؟
به يكي طفل يتيم كه زدودست
زلب لبخندش
راستي تو به چه مي انديشي ؟
من ندانم ....به نگاهي تو بگو
به كلامي ......به اشاره
يا كه فرياد بگو
تو به چه مي انديشي ...؟
![]()
سرد بودم، سرد تر از قطب شمال .خورشید هرگز سراغی از من نمی گرفت.هیچ سیبی روی شاخه های زندگی ام نمی رویید .جاده ها و دشتها را از یاد برده بودم و نمی دانستم آسمان چه رنگی است .کلمه هایم را در صندوقچه ای کهنه پنهان کرده بودم .نمی توانستم لب از لب باز کنم .روزهایم زخمی بودند و دلم از سنگ سخت تر شده بود ....!!!!
ناگهان به یاد تو افتادم تو که از خورشید گرم تری و از آسمان آبی تر. تو و آن آغوش همیشه گشاده که هیچ کولاک و برف سنگینی نم تواند آن را ببندد.تو و نگاهی که با نخی از نور مرا به بهشت می برد.
آن روزها چه شد ؟روزهایی که این همه دیوار پیش روی من و تو صف نکشیده بود و به هر طرف که نگاه می کردم ، پنجره ای بود برای دیدن تو . گاهی گنجشک مهربان صدایم را به تو می رساند و گاهی دیگر کبوتری جوان نامه ام را برای تو می خواند سیبها هم صعم عشق می دادندو همه نردبانها به سوی آسمانها می رفتند.
هر وقت دلم می گرفت به مهتاب سلام می کردم ، حال ابرها را می پرسیدم ،برای رنگین کمانها شعر می خواندم و آنقدر در ایوان کوچک خانمه مان منتظر می ماندمتا از بالای روشن ترین ستاره مرا صدا کنی .
آن روزها چه شد ؟ روزهایی که حرفهایم را با اشک می آمیختم و به تو می گفتم و تو لبخند زنان خورشیدی را که تازه به دنیا آمده بود در قلبم می گذاشتی ....!!!!