خالصانه ترين حرفهايم ، بي غرض ترين گفته هايم براي توست .براي بالي به وسعت پرواز .مي داني چقدر رفتنت بر من سخت بود و اي كاش نمي رفتي و مرگ را بر من حتمي نمي كردي .بعد از رفتن تو هيچ قاصدكي بر لب پنجره ام ننشست و هرگز برايم خبري نياورد.در كجا بخوانمت ، در كدام ديار ناشناخته و در كدام آسمان در كنار كدام ستاره سراغت را بگيرم.
مي خواهي باقي مشقهايم را براي تو بنويسم ؟ براي تو كه احساس مرا ترديد نام نخواهي داد .مي داني كه سالهاست در آينه ذهنم تو را ميديدم .
زيباي من !!!! بهانه مگير اگر بخواهي مي تواني حس مهرباني دستهايم را بر روي شانه هايت لمس كني .
قول ميدهم رخوتم را به دست باد بسپارم .نغمه ام را گوش كن .سرنوشت تفسسير زيبايي است .اگر تو سهم من از فردا باشي .


سحر جان دختر نازم
بيا بنشين کنار بستر بابا
که وقت رفتن است اينک
بيا بنشين برايت رازها دارم
سخنها گفتني فرياد ها دارم
بيا بنشين سحر جان
از برايت قصه ها دارم
من از چرخيدن اين چرخ بازيگر
هزاران نکته ها دارم
من از اين چند روز عمر
برايت گفته ها دارم
سحر جان دختر نازم
بيا بنشين کنار بستر بابا
که وقت رفتن است اينک
بيا بنگر رسيده آفتاب عمر من بر بام
نگاهم سرد و بيروح است
نفس در سينه مي گيرد
اميد و آرزو يکباره مي ميرد
تمام دست و پا را رعشه مي گيرد
عرق بر چهر مي شيند
و چشم مرگ را از دور مي بيند
که آّهسته بسويم راه مي پويد
سحر جان دختر نازم
اگر بابا ز دستت رفت
مادر هست
اگر پروانه مرد و رفت
سوزان شمع روشن هست
اگر آنکه برايش روح و جان بودي
زپيش ديدگانت رفت
مشو غمگين که مادر هست
سحر جان
زندگي سرتا بسر جنگ است
فريب و رنگ و نيرنگ است
درون سينه ها سنگ است
درون سنگ نيرنگ است
سحر جان مردمان اين زمان
سر تا به پا رنگند و نيرنگند
اگر بيني خدا گويند
نه ار بهر خدايي خدا باشد
اگر بيني نمازي را به پا دارند
نه از بهر ستايش يا سپاسي از خدا باشد
نمازي را که مي خوانند
پر از رنگ است و نيرنگ است
در آن لحظه که سر بر سجده مي دارند
به فکر مال و در روياي فرداهاي فردايند
به هنگام قيام بعد تعظيم و بوقت گفتن تکبير
نه در فکر خدا بل چهره ابليس را در پيش رو دارند
اگر در ماه ميمون و مبارک
روزه مي دارند
نه از بهر جلاي جسم و جان باشد
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان اينگونه ابليسند
زبانم لال
به دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند
همه لب بسته اند و در پي ناجي
به هنگامي که در ماه حرام
اين عده در فکر نجات خويش
از قربانگه جسمند و فرياد
ايا ...ناجي به لب دارند
آن عده به فکر راحت جسمند و در
ارضاي شهوتهاي خود غرقند
سحر جان
به هنگامي که باران مي زند
شلاق بر سرتا به پاي مردم و بدبخت و
سرما مي شکافد استخوانها را
اين عده به فکر جان پناهي سرو و
آن عده به دنبال رضاي شهوت خويشند
به هنگامي که طفلي بي پدر
بي مادر و تنها
به دنبال يکي دست نوازشگر
و يا آغوشي از مهر و صفا لبريز
مي شکافد برف و پا را ميکشاند
بر زمين سرد
به هنگامي که اين عده به فکر لقمه اي نانند و
در انديشه يک سقف پوشالي
که از شلاق باران در امان باشند
آن عده
در آغوش زنان هرزه مي لولند
و از گرماي هر بوسه به چهره
رنگ سرخ آتشين دارند
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند ........
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند ........
همه لب بسته اند و در پي ناجي
به هنگامي كه يك زن
مي فروشد جسم خود را در خيابان
به هر كس يا به هر ناكس
براي پيرهن يا كفش و ساعت
يا النگو از براي دست و يا شايد
براي سينه ريزي نيست
اگر ديدي زني را در خيابان
مي فروشد جسم خود را
مفت و ارزان
از براي خوب خوردن نيست
در آن هنگام و ساعت
كه او چون مار مي پيچد به خود
در بستر آن عده سرمست و شهوتران
بسر انديشه ها دارد
هزاران درد و رنج
درون سينه اش
سنگيني يك كوه را دارد
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
عده اي استاد ابليسند
اگر ديدي بخود از درد مي پيچد
جواني در خيابان و يا
در كوچه اي ديگر جواني در پي
گرد سپيد اين سو و آنسو مي رود
حيران و يا ديدي
درون جوي آبي پيرمردي را
اگر در كوچه برلن و يا بازار
به چشم خويشتن ديدي
تو مردي را
كه باري مي كشد بر دوش و لنگان
ميرود در راه
و آن ديگر در آنسوي جهان
در پشت ميزي آس در دست و
جامي پر ز مي در پيش رو دارد
مكن انديشه اي ديگر
كه اين قرباني ابليس و آن
استاد شيطان است
سحر جان ، دختر نازم
بيا بنشين كنار بستر بابا
كه وقت رفتن است اينك
بيا بنشين برايت رازها دارم
سخنها گفتني، فريادها دارم
اگر بابا زدستت رفت
مادر هست
اگر پروانه مرد و رفت
سوزان شمع روشن هست
سحر جان
بعد بابا يادگاري باش
نه از آن عده سر مست
از ما باش
اگر بستند دستت را
سراپا خشم و طوفان باش
اگر ديدي به يغما مي برند
نامردمان هر چيز اينان را
براي مثل ما ، اي يادگار از من
تو سر تا پا پر از ايثار و ايمان باش
به هرجايي كه مي بيني
نشان از آدميت نيست
تو سر تا پا محبت باش
انسان باش .....!!!!!
انسان باش !!!!!!!
![]()

![]()
توي تنهايي گور
شب اول زير خاك
آتيش عشق تو باز
قلبمو آتيش ميزنه
نمي دونستم من
بودن و مردن يك عاشق مست
فرقي با هم نداره
توي دنياي شما آدمها
آتيش عشق تو
آتيشم زد
تو منو با عشقات
توي اون دنيا پر رنگ و ريا سوزوندي
تو درخت زندگيمو
توي اون جنگل سبز خشكوندي
تو منو سوزوندي
تو با حرفات منو جادو كردي
تو با اون تير نگاهت
دلمو خون كردي
تو منو مجنون و آواره ي دنيا كردي
تو منو طلسم و جادو كردي
ولي افسوس كه ما
قدر لحظه ها رو هرگز ندونستيم
همه رو داديم زدست
نمي دونم چرا يهروز ، يه دفعه
طلسم عشق تو شكست
دلي كه درياي عشق تو بودش
با بي وفائيها شكست
انگاري شيشه عمر اين طلسم
دل دريايي عشق من بودش
كه با جفاي تو شكست
حالا من مردم و رفتم زيرخاك
توي تنهايي گور
توي اين وادي تنهايي و سرد
عشق تو بازم تو اين قلب منه
توي اين دنياي بي رنگ و ريا
توي عالم سرد مرده ها
توي تنهايي گور
شب آول زير خاك
آتيش عشق تو باز
قلبمو آتيش ميزنه
پريا
تابستان ۸۰
![]()



