تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور

خالصانه ترين حرفهايم ، بي غرض ترين گفته هايم براي توست .براي بالي به وسعت پرواز .مي داني چقدر رفتنت بر من سخت بود و اي كاش نمي رفتي و مرگ را بر من حتمي نمي كردي .بعد از رفتن تو هيچ قاصدكي بر لب پنجره ام ننشست و هرگز برايم خبري نياورد.در كجا بخوانمت ، در كدام ديار ناشناخته و در كدام آسمان در كنار كدام ستاره سراغت را بگيرم.
مي خواهي باقي مشقهايم را براي تو بنويسم ؟ براي تو كه احساس مرا ترديد نام نخواهي داد .مي داني كه سالهاست در آينه ذهنم تو را ميديدم .
زيباي من !!!! بهانه مگير اگر بخواهي مي تواني حس مهرباني دستهايم را بر روي شانه هايت لمس كني .
قول ميدهم رخوتم را به دست باد بسپارم .نغمه ام را گوش كن .سرنوشت تفسسير زيبايي است .اگر تو سهم من از فردا باشي .

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 11:25  توسط پریا   | 

به حال
سنگ هيچ نگاهي
شيشه بلورين روياهايم را
نشكسته بود
و شراب هيچ چشم غصه داري
كاسه صبرم را لبريز
نكرده بود
تو.......كيستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتي نباشي
ارديبهشت سرآغاز تحمل
جهنمي طولاني است .....!!!!!


+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 11:22  توسط پریا   | 

سحر جان دختر نازم
بيا بنشين کنار بستر بابا
که وقت رفتن است اينک
بيا بنشين برايت رازها دارم
سخنها گفتني فرياد ها دارم
بيا بنشين سحر جان
از برايت قصه ها دارم
من از چرخيدن اين چرخ بازيگر
هزاران نکته ها دارم
من از اين چند روز عمر
برايت گفته ها دارم
سحر جان دختر نازم
بيا بنشين کنار بستر بابا
که وقت رفتن است اينک
بيا بنگر رسيده آفتاب عمر من بر بام
نگاهم سرد و بيروح است
نفس در سينه مي گيرد
اميد و آرزو يکباره مي ميرد
تمام دست و پا را رعشه مي گيرد
عرق بر چهر مي شيند
و چشم مرگ را از دور مي بيند
که آّهسته بسويم راه مي پويد
سحر جان دختر نازم
اگر بابا ز دستت رفت
مادر هست
اگر پروانه مرد و رفت
سوزان شمع روشن هست
اگر آنکه برايش روح و جان بودي
زپيش ديدگانت رفت
مشو غمگين که مادر هست
سحر جان
زندگي سرتا بسر جنگ است
فريب و رنگ و نيرنگ است
درون سينه ها سنگ است
درون سنگ نيرنگ است
سحر جان مردمان اين زمان
سر تا به پا رنگند و نيرنگند
اگر بيني خدا گويند
نه ار بهر خدايي خدا باشد
اگر بيني نمازي را به پا دارند
نه از بهر ستايش يا سپاسي از خدا باشد
نمازي را که مي خوانند
پر از رنگ است و نيرنگ است
در آن لحظه که سر بر سجده مي دارند
به فکر مال و در روياي فرداهاي فردايند
به هنگام قيام بعد تعظيم و بوقت گفتن تکبير
نه در فکر خدا بل چهره ابليس را در پيش رو دارند
اگر در ماه ميمون و مبارک
روزه مي دارند
نه از بهر جلاي جسم و جان باشد
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان اينگونه ابليسند
زبانم لال
به دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند
همه لب بسته اند و در پي ناجي
به هنگامي که در ماه حرام
اين عده در فکر نجات خويش
از قربانگه جسمند و فرياد
ايا ...ناجي به لب دارند
آن عده به فکر راحت جسمند و در
ارضاي شهوتهاي خود غرقند
سحر جان
به هنگامي که باران مي زند
شلاق بر سرتا به پاي مردم و بدبخت و
سرما مي شکافد استخوانها را
اين عده به فکر جان پناهي سرو و
آن عده به دنبال رضاي شهوت خويشند
به هنگامي که طفلي بي پدر
بي مادر و تنها
به دنبال يکي دست نوازشگر
و يا آغوشي از مهر و صفا لبريز
مي شکافد برف و پا را ميکشاند
بر زمين سرد
به هنگامي که اين عده به فکر لقمه اي نانند و
در انديشه يک سقف پوشالي
که از شلاق باران در امان باشند
آن عده
در آغوش زنان هرزه مي لولند
و از گرماي هر بوسه به چهره
رنگ سرخ آتشين دارند
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند ........

سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
همه خاموش و در رنجند ........
همه لب بسته اند و در پي ناجي
به هنگامي كه يك زن
مي فروشد جسم خود را در خيابان
به هر كس يا به هر ناكس
براي پيرهن يا كفش و ساعت
يا النگو از براي دست و يا شايد
براي سينه ريزي نيست
اگر ديدي زني را در خيابان
مي فروشد جسم خود را
مفت و ارزان
از براي خوب خوردن نيست
در آن هنگام و ساعت
كه او چون مار مي پيچد به خود
در بستر آن عده سرمست و شهوتران
بسر انديشه ها دارد
هزاران درد و رنج
درون سينه اش
سنگيني يك كوه را دارد
سحر جان دختر نازم
نمي گويم تمام مردمان
اينگونه ابليسند
زبانم لال
له دنيا مردمان خوب و نيک انديش
بسيارند اما
عده اي استاد ابليسند
اگر ديدي بخود از درد مي پيچد
جواني در خيابان و يا
در كوچه اي ديگر جواني در پي
گرد سپيد اين سو و آنسو مي رود
حيران و يا ديدي
درون جوي آبي پيرمردي را
اگر در كوچه برلن و يا بازار
به چشم خويشتن ديدي
تو مردي را
كه باري مي كشد بر دوش و لنگان
ميرود در راه
و آن ديگر در آنسوي جهان
در پشت ميزي آس در دست و
جامي پر ز مي در پيش رو دارد
مكن انديشه اي ديگر
كه اين قرباني ابليس و آن
استاد شيطان است
سحر جان ، دختر نازم
بيا بنشين كنار بستر بابا
كه وقت رفتن است اينك
بيا بنشين برايت رازها دارم
سخنها گفتني، فريادها دارم
اگر بابا زدستت رفت
مادر هست
اگر پروانه مرد و رفت
سوزان شمع روشن هست
سحر جان
بعد بابا يادگاري باش
نه از آن عده سر مست
از ما باش
اگر بستند دستت را
سراپا خشم و طوفان باش
اگر ديدي به يغما مي برند
نامردمان هر چيز اينان را
براي مثل ما ، اي يادگار از من
تو سر تا پا پر از ايثار و ايمان باش
به هرجايي كه مي بيني
نشان از آدميت نيست
تو سر تا پا محبت باش
انسان باش .....!!!!!
انسان باش !!!!!!!

 






+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:41  توسط پریا   | 

پسر و دختر جوان كه سه سال بود نامزد بودند ، فقط به دليل مشكلات و بهانه هايي كه پسر جوان مطرح ميكرد نتوانسته بودند ازدواج كنند .آن روز دختر و پسر جوان همين طور كنار درا قدم ميزدند كه ناگهان چشمشان به چراغ جادوي افتاد كه از خاك بيرون زده بود .دختر جوان با خوشحالي خم شد و چراغ جادو را برداشت و دستي به تنه آن كشيد ...دودي از داخل چراغ به اسمان بلند شد و لحظه اي بعد غول چراغ جادو جلو پايشان زانو زد و گفت : " شما دو نفر هر كدامتان مي توانيد يك آرزو مطرح كنيد و مطمئن باشيد آرزويتان بر آورده مي شود."
دختر جوان بلافاصله گفت :" آرزو مي كنم من و نامزدم تا آخر دنيا كنار همديگر باشيم "
غول چراغ جادو تعظيمي كرد و رو به پسر جوان گفت :" نوبت شماست ."
اما پسر جوان كه سخت عصباني نشان مي داد گفت:" آرزو مي كنم دنيا همين لحظه به آخر برسه !!!!!!!!!!!!!"


نوشته : ديويد دبليوماينرز

 

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:35  توسط پریا   | 


سلام مهربانم
سلامي كه بايد فرسنگها خاك و اب را طي كند تا تو تنها بتواني بخوانيش ....!!! عجب روزگاريست دلدارم ،
مي بيني ؟ تو حتي نمي تواني سلامي ساده را بشنوي چرا؟من اين سلام را با طراوت گلهاي بهاري براي تو ميگويم و بوي خوش گلهاي محمدي دارد ....!
باز امروز من بي تو سر شد ... باز امروز من ، ساعتها به تو انديشيدم ، به اينكه تو كجايي ؟ چه كار ميكني ؟ آيا تو هم به ياد من هستي ؟!ميدانم ... ميدانم كه ياد من هم با دل غمگين تو همراه بود ،‌خوب ميدانم كه تو هم حال مرا داري ...!
خوب ميدانم كه قلبي كه پاك و آگاهانه به دستت دادم ، با خود به همه جا ميبري و من هميشه قلب ظريف و بلوري تو در كنارم است
غمگين نيستم من ... فقط از دوري تو دلتنگم ....همين نازنينم
راز و نيازي خواهم داشت با خداي خود امشب ، مثل هر شب و... باز هم تو را صدا خواهم كرد
و تو باز هم در تمام تنهاييهايم با من خواهي بود ... چه سخت گذشت اين روزهايي كه من بي تو و تو بي من سر كرديم .. چقدر درد آور بود ... و وقتي فكرش را ميكني مي بيني چقدر بيشتر باز مانده است... خداي من اين تويي كه اين دانه كوچك دوست داشتن را ... نه خدايا عشق را در باغچه قلب نازك من نهادي و او آنقدر آبش داد تا جان گرفت و بزرگ و تنومند شد .... آري با تو هستم ... آري با تو هستم ... چرا كه تو ميدانستي عشق و دوري با هم دشمني دارند و جنون آورنده هستند مرا عاشق كردي ؟نه خدايا حرفم را پس ميگيرم ، از روي پريشاني گفتم .. مرا ببخش كه چفقدر هم اين عشق زيباست و من سالها هم اگر شده براي بدست آوردنش صبر خواهم كرد ... خداي من تو خودت خوب ميدانستي كه ئوقتي بنده ات را اينگونه عاشق ميكني قلبي صبور به او مي بخشي و طاقتي فراوان برايش هديه مي آوري... خدا سپاسگزارم .
شاهزاده اي كه قلب مرا اينگونه افسون كردي و با دل من نمي دانم چه كردي اين بانوي كوچك تو از لحظات تنهاييش براي تو سخن مي گويد ... اين بانوي كوچك تو شايد نمي تواند قشنگ حرف بزند ، قشنگ بنويسد و يا شعر بگويد ولي تو را صميمانه دوست دارد وبه اين باراني كه امروز باريد قسم كه تا ابديت به يادت خواهم ماند .

بانوي كوچك تو

 



+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:19  توسط پریا   | 

توي تنهايي گور
شب اول زير خاك
آتيش عشق تو باز
قلبمو آتيش ميزنه
نمي دونستم من
بودن و مردن يك عاشق مست
فرقي با هم نداره
توي دنياي شما آدمها
آتيش عشق تو
آتيشم زد
تو منو با عشقات
توي اون دنيا پر رنگ و ريا سوزوندي
تو درخت زندگيمو
توي اون جنگل سبز خشكوندي
تو منو سوزوندي
تو با حرفات منو جادو كردي
تو با اون تير نگاهت
دلمو خون كردي
تو منو مجنون و آواره ي دنيا كردي
تو منو طلسم و جادو كردي
ولي افسوس كه ما
قدر لحظه ها رو هرگز ندونستيم
همه رو داديم زدست
نمي دونم چرا يهروز ، يه دفعه
طلسم عشق تو شكست
دلي كه درياي عشق تو بودش
با بي وفائيها شكست
انگاري شيشه عمر اين طلسم
دل دريايي عشق من بودش
كه با جفاي تو شكست
حالا من مردم و رفتم زيرخاك
توي تنهايي گور
توي اين وادي تنهايي و سرد
عشق تو بازم تو اين قلب منه
توي اين دنياي بي رنگ و ريا
توي عالم سرد مرده ها
توي تنهايي گور
شب آول زير خاك
آتيش عشق تو باز
قلبمو آتيش ميزنه

پريا
تابستان ۸۰

 


+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:15  توسط پریا   | 

اگر تو هم نبودي ذهن غبار گرفته ام را كه هر پنجره اش به دلگيرترين دروغها باز ميشود كز زخم عشق ، اون زخم دردناك و قديمي تاريك است پاي كدام چشمه مي شستم ، اگر تو هم نبودي اين قصه قديمي ، اين شعر گريه دار ، گلايه دار را براي كه مي خواندم .من خردي و حقارت خود را در كدام آئينه ، كدام دفتر يا از كدام گلوي زخمي و خسته با دردناكترين آوا ميگفتم . اي تو ياد آور بي كران ، بي نهايت اگر تو هم نبودي من در نهايت دل گرفتگي و بغض پاي حقارت كدام چشمه نهايت خود را كه شعر من است نثار ميكردم تا باز براي بار چندم ،‌تا باز براي بار هزارم زآب خون دلم را شستشو دهم . اي تو شاعر هميشه عاشق و عاصي اگر تو هم نبودي من شعر پر تلاطم عشقم را براي كدام مرداب فرياد ميزدم .وقتي كه شعر مي خواندم ، وقتي كه شعر مي گفتم ، وقتي كه لحظه هاي وجودم را نعره ميزدم از درد ، آيا كدام چشمه ، مرداب وار ، تاب شنيدن داشت .پس بگذار درد خويش را در تو گريه كنم . اي وسعت وسيع بيكران صداقت تنها تو مي تواني بشنوي اين راز چشمه دو چشم صداقت را كه تير دو شاخ ، آه زهر عشق را به چشمم ريخت . مرا كور كرد، كور آنگاه در حقيرترين گنداب دفنم كرد گوئي اين تن به خاك فرو افتاد .گويا عزيزترين ، عزيزش راز بزرگ جاودانگيش را دانست آنگاه وقتي رها شد از كمان ،دلبر روئينه تنش به خاك فرو افتاد ....!!!!!! گويا صداقت هم راز دو چشم تير خورده او بود از رخم كتف غرورم دردي كه شعله ميكشد اكنون درد دو چشم غرق در خونش بود .بيا مرا بگير و بيانداز كز ولايت غربت دلم عجيب گرفته است كه در ولايت دنيا غريبترينم ....!!!!!
+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:4  توسط پریا   | 

تنهاترين صحنه ساز عشق سلام
هيچ دانستي كه من امروز در نبودت چه ها كشيدم !!!!!!
هيچ بر قلب عاشقت عطر ياد من پيچيد ؟؟؟
آيا لحظه اي به من انديشيدي ؟؟؟؟؟
نميداني ،امروز قلبم ترا مي خواست ، امروز احساسم ترا فرياد ميكرد ، امروز دستانم در جستجوي دستانت بودند ، امروز چشمهايم نگاهت را مي جستند ....
كجا بودي ؟در و ديوار با من سخنها گفتند .... !!!
گفتند كه روزي مرا با اشكهايت خواندي ، گفتند كه از پشت همين پنجره كه من بدان چشم دوخته ام صدايم كردي، گفتند برايم با لبان به سكوت نشسته ات شعرها سرودي ، گفتند با چشمهاي زيبايت به انتظارم نشستي ....اما من نيامدم و اينك كه آمده ام تو بار سفر بسته اي و چه تلخ از كنارم رفتي .... !!!
كاش قبل از رفتنت ميدانستي كه گل عشقم را به نيت تو اب داده ام تا پژمرده نشوم ... !!!كاش ميدانستي كه به چشمهايم آموخته ام كسي جز ترا نبينند ، چيزي جز نواي ترا نشنوند .. !!! كجا ميروي كه من بي توكور خواهم بود كسي را نخواهم ديد ..... !!!
كر خواهم بود ، صدايي نخواهم شنيد ..... !!!
من بي تو ، انتهاي غمم ، قلبم مردابيست كه نيلوفرهايش پژمرده اند ..... !!!
نامه هاي بي جواب تو تنها دلخوشي من در اين روزهاي تنهائيست .... !!!
من انتظارت را خواهم كشيد ، برايت خواهم نوشت تنها به خاطر آن عهدي كه با تو بستم ... منتظر نامه هاي بعدي من باش تا برايت بگويم كه دوستت دارم تا ابد .......... !!!

گل سرخ منتظر

 

 

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:3  توسط پریا   | 

سلامت ميكنم دوباره و صد باره ....!!!!
غريب آشناي من ، گفته بودمت كه به شب و ماه و ستاره و آفتاب و گل پيغام داده ام كه من تو را دوست دارم و فقط تو را ، حالا لازم است كه بگويم من به كسوف هم خبر داده ام ...
فكر نمي كني كه كسوف واقعا زيباست ؟ از خودت حتما مي پرسي باز اين چي ميگه ...... باز زده به سرش !!!!
عزيز پريشانم ، سردرگمم ، ميدانم كه كسوف زيباست ... ميپرسي چرا ؟ بگذار برايت بگويم ..
من و تو ، نازنين من ، درست مثل خورشيد و ماه مي مانيم ... وقتي با هم صحبت مي كنيم تو در گرمي و روشني آفتاب هستي و من در قشنگي شب و مهتاب مست ميشوم .... ماه و خورشيد هميشه از هم دور بوده اند ولي آنقدر دلهايشان پيش هم بوده كه ماه از خورشيد نور مي گيرد و ميدرخشد .... من هم اگر ميدرخشم به خاطر نور عشق آفتاب توست ... حالا چرا كسوف؟؟؟؟ هيچ فكر نكردي كه زمان كسوف خورشيد وماه پس از سالها بهم مي رسند ؟؟پس از سالها دوري در يك زمان مي درخشند و در يك زمان خودشان را به بشريت نشان ميدهند و ثابت مي كنند كه عاشق هستند ؟ زماني كه ما به هم رسيديم دست در دست هم گذاشتيم مثل اين است كه كسوفي بوجود آمده ....
غريبه كوچك من هيچ اينگونه فكر نكرده بودي ؟؟؟ دوباره فكر كن ، حال درك ميكني چرا كسوف زيباست ؟ديگر لازم نيست كه بگويم دوستت دارم و منتظر هستم تا با من باشي و من با تو ... لازم نيست چرا كه خودت ميداني ...
كسوف را به خاطر بسپار و دوستش داشته باش
 !!!

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:0  توسط پریا   | 

تنها گل كوير قلبم
ديروز در كنار جاده همان جاده اي كه قدمهاي تو را برايم به ارمغان مي آورد همان جاده اي كه بارها شاهد رسيدن دو دلدار ود انتظارت را ميكشيدم تا شايد بار ديگر دست در دست هم يا پا به اي هم در انتهاي همان خيابان پاييزي بوي بهار را استشمام كنيم ...
نمي داني چقدر انتظارت را كشيدم نگاهم را به انتهاي بي نهايت دوختم تا شايد جاده از دور دست از انتهاي بي نهايت قدمهاي تو را فرياد كند !!
حتي به انتظار تو ماندن هم برايم لذت بخش است ....!!!!
افكارم را به سوي گذشته پرواز داده بودم ... چقدر زيبا بود آن روزهايي را كه در كنار همين خيابان پائيزي در باغ نگاهم شكوفه هاي بهاري را كاشتي ، آن روزهايي كه با حرفهايت مرا به عرش مي رساندي ... با گرماي دستهايت دستهاي لرزانم را به آرامش مي رساندي ...
واي !!! آن روزها را به ياد داري ... آن بدرقه با شكوه با مي گويم با لبانت بر لبانم غنچه عشق را كاشتي و با دستانت كه اينبار به لرزش افتاده بود بدرقه ام كردي انگار مي دانستي كه شايد آخرين خداحافظي باشد ... نه چه مي گويم ... من همچنان به انتظارت خواهم ماند و كنار همين خيابان ...!
ميدانم كه مي آيي ! مي دانم كه تو هم در همين لحظه از خدا مي خواهي كه به اين انتظار پايان دهد ، ميدانم كه تو هم در انتظار آن روزي كه دوباره در كنار هم و اينبار براي هميشه بمانيم خواهي ماند .. !. !
نازنينم
بيا كه چشمهاي پر تلاطمم فقط با نگاه تو آرام ميشود ، بيا كه قلبم رازها با قلب مهربانت دارد ، بيا كه وجودم تنها در كنار تو آرامش واقعي خود را بدست خواهد آورد ... پس تا لحظه ديدار ، اي تك گل باغ آرزوهايم تو را به همان خدايي مي سپارم كه عشق تو را در وجودم قرار داد تا اينگونه تو را ستايش كنم .... !

 

 

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1384ساعت 11:58  توسط پریا   | 

سر رو شونه هاي خسته م نمي ذاري
پارو اين دل شكسته م نمي ذاري
انگاري دلت مراد شو گرفته
كه ديگه سر به سر اين دل زارم نمي ذاري
فاصله بين من و تو شده اندازه ي دنيا
واسه ي آشتي چرا يك قدمم پا نمي ذاري
دل من زخمي عشقه تو شده
تو چرا مرهم رو زخمم نمي ذاري
تو خودت مرهم دردي واسه ي زخم دلم
واسه چي پا توي قلبم نمي ذاري
دل من چشمه ي عشق تو شده
تو چرا قلب خودت رو توي چشمه نمي ذاري
دل من يه آسمون بي فروغي
تو جرا خورشيد عشقو تو دل من نمي ذاري
واسه ي دوباره بودن پيش هم
تو چرا كينه ها رو پشت ابرا نمي ذاري

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1384ساعت 11:52  توسط پریا   |