با يك لبخند تو هزار راه بسته باز مي شود و هزار خاطره بي پايان آغاز مي شود . با يك نگاه تو هزار مرده پريشان زنده مي شود و هزار آسمان تاريك ،خورشيد تابنده مي شود .
با يك اشاره تو دل نازكم هزار پاره مي شود و ميلاد با شكوه عشق هزار باره مي شود .
در اين شب وحشت زا ، دستهاي خسته ام را بگير و كلمه هاي معصومي را كه بر زبانم متوقف مانده اند ،به سوي عشق ببر !!!
در اين زمستان قطبي ، پيراهنم را با عطر وجودت گرم كن و هفت آسمان گمشده را از روي شانه هايم بردار !!!!
آنقدر به رد پاهاي زلال تو چشم مي دوزم تا سبك ترين ابرها پايين بيايند و درختان كهنسال دوشادوش من به رودهاي سفيد سلام بگويند .
بر سطر سطر عرياني ام شعرهايي را مي خواني كه فرشته ها با دستهاي نوراني شان نوشته اند و در تار و پود آوازهايم هزار صبح كوچك را مي بيني كه يكي پس از ديگري متولد مي شوند .
با يك تپش قلب تو ، اقيانوسها متلاطم مي شوند و ماهيان عشق را تجربه مي كنند و صدفهايي كه در باغهاي مرجان خانه دارند ،مرواريد هاي درخشان خود را به دهان من مي يخشند ......!!!!

مرد گمنام
يک نفر گفت : شعرهاي شما ؛ حرف مفت است و باز تکرار است
گفتم : آقا کمي مودب باش ؛ اين غزلها براي سرکار است
اصلا آقا به من چه اين دنيا ؛ روزهايش شبيه ديروزند
اشتباهي اگر شما ديديد مال تقويم روي ديوار است
ادعاهاي بيخود و خالي ؛ گريه هاي پر از رياکاري ؛ آروزهاي
سست و پوشالي مال افراد بي کس و کار است
محور دردهاي من عشق است ؛ علتش ازدياد احساس است
آري از بي کسي ؛ تنفر و بغض ؛ لحظه هايم هميشه سرشار است
توي اين کوچه مرد گمنامي ؛ خويش را دار زد ز گمنامي
هفته بعد عکس بي نامش ؛ با کمي چسب روي ديوار است
خسته ام انگار صدسال پياده راه آمده ام .انگار صد سلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام . انگار هزار سال پلك بر هم نگذاشته ام .
خسته ام ، آنقدر كه نام خود را فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه اولين بار كدام گل را بوييده ام . من شكل سنجاقكي را كه در كوچه كودكي بوسيده ام ،از ياد برده ام .
خسته ام ،انگار اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست . از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني كه بي من سبز شده اند ، گلايه مندم .
خسته ام ،اما نه آنقدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم و از كنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم .
بگو چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از من عبور كند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تك تك فانوسهايم باشند ؟ چقدر پيراهن كدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن كنم ؟
اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود ، هيچ گاه پلكهايم را بيدار نمي كردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد ، معناي جهان را نمي فهميدم .
خسته ام ، اما نه آنقدر كه نتوانم هر روز بر با شكوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام كنم .
سلامم را پاسخ گو............!!!!
گل سرخ منتظر
