تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور

با يك لبخند تو هزار راه بسته باز مي شود و هزار خاطره بي پايان آغاز مي شود . با يك نگاه تو هزار مرده پريشان زنده مي شود و هزار آسمان تاريك ،‌خورشيد تابنده مي شود .
با يك اشاره تو دل نازكم هزار پاره مي شود و ميلاد با شكوه عشق هزار باره مي شود .
در اين شب وحشت زا ، دستهاي خسته ام را بگير و كلمه هاي معصومي را كه بر زبانم متوقف مانده اند ،‌به سوي عشق ببر !!!
در اين زمستان قطبي ، پيراهنم را با عطر وجودت گرم كن و هفت آسمان گمشده را از روي شانه هايم بردار !!!!
آنقدر به رد پاهاي زلال تو چشم مي دوزم تا سبك ترين ابرها پايين بيايند و درختان كهنسال دوشادوش من به رودهاي سفيد سلام بگويند .
بر سطر سطر عرياني ام شعرهايي را مي خواني كه فرشته ها با دستهاي نوراني شان نوشته اند و در تار و پود آوازهايم هزار صبح كوچك را مي بيني كه يكي پس از ديگري متولد مي شوند .
با يك تپش قلب تو ، اقيانوسها متلاطم مي شوند و ماهيان عشق را تجربه مي كنند و صدفهايي كه در باغهاي مرجان خانه دارند ،‌مرواريد هاي درخشان خود را به دهان من مي يخشند ......!!!!




+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 9:13  توسط پریا   | 


اينك گناه عشق تو را جار ميزنم
با واژه ها ، هراي دگر بار ميزنم
وقتي كه من زدست تو دلتنگ مي شوم
خود را به بيت بيت غزل دار ميزنم
ديگر نگو كه زندگي ات را مفت باختي
بازنده جان ! ز بازي تو ،من هزاران بار ‌زار مي زنم
با جان خريده ام همه آبروي عشق
سنگ ملامتت به جان خريدار ميزنم
از من پذير عذر گناه نكرده را
با اشتياق عفو ، تو را جار ميزنم


+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 9:4  توسط پریا   | 

مرد گمنام

يک نفر گفت : شعرهاي شما ؛ حرف مفت است و باز تکرار است
گفتم : آقا کمي مودب باش ؛ اين غزلها براي سرکار است
اصلا آقا به من چه اين دنيا ؛ روزهايش شبيه ديروزند
اشتباهي اگر شما ديديد مال تقويم روي ديوار است
ادعاهاي بيخود و خالي ؛ گريه هاي پر از رياکاري ؛ آروزهاي
سست و پوشالي مال افراد بي کس و کار است
محور دردهاي من عشق است ؛ علتش ازدياد احساس است
آري از بي کسي ؛ تنفر و بغض ؛ لحظه هايم هميشه سرشار است
توي اين کوچه مرد گمنامي ؛ خويش را دار زد ز گمنامي
هفته بعد عکس بي نامش ؛ با کمي چسب روي ديوار است


  

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:14  توسط پریا   | 

خسته ام انگار صدسال پياده راه آمده ام .انگار صد سلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام . انگار هزار سال پلك بر هم نگذاشته ام .
خسته ام ، آنقدر كه نام خود را فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه اولين بار كدام گل را بوييده ام . من شكل سنجاقكي را كه در كوچه كودكي بوسيده ام ،‌از ياد برده ام .
خسته ام ،‌انگار اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست . از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني كه بي من سبز شده اند ، گلايه مندم .
خسته ام ،‌اما نه آنقدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم و از كنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم .
بگو چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از من عبور كند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تك تك فانوسهايم باشند ؟ چقدر پيراهن كدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن كنم ؟
اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود ، هيچ گاه پلكهايم را بيدار نمي كردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد ، معناي جهان را نمي فهميدم .
خسته ام ، اما نه آنقدر كه نتوانم هر روز بر با شكوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام كنم .

سلامم را پاسخ گو............!!!!

گل سرخ منتظر

 


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:13  توسط پریا   |