دلگير
بيا اي نبض اشعارم ؛ من از استاد دلگيرم
ز استادي که مشقم را دهد بر باد دلگيرم
چه مي داند که استادم براي شعر من امشب
کسي فانوس بر دستش ؛ زپا افتاد دلگيرم
من و يک بيستون آوا ؛تو و يک بيستون عاشق
نه از دست تو و شيرين که از فرهاد دلگيرم
کتاب چشمهاي من ؛ تو و مشق شبانگاهم
بزن اي حنجره امشب ؛ مرا فرياد دلگيرم

+
نوشته شده در چهارم خرداد 1384ساعت 9:14  توسط پریا
|
وسوسه ..!!!
سالهاست که تنهايي ام را
بر وزن گل مي سرايم
و به پرواز پرستوها دل خوش کرده ام
که شايد روزي
از آن سوي افق باز آيي!!
مي دانم دوست داشتنت گناه بود
مثل وسوسه سيب و گندم
اما ببخش مرا به ستاره اي
که راه شيري اش را گم کرده بود
و باران دير هنگامي
که خواب مانده بود

+
نوشته شده در چهارم خرداد 1384ساعت 9:12  توسط پریا
|