تبليغاتX
گل سرخ
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور


با روياهايم چه ميکني ؟

از سياهي تيترهاي روزنامه ها
بيزارم
و از غربت روزهايي
که ما را در برگرفته است
مادربزرگ!!!!
من در کجاي زمين
ايستاده ام ؟؟؟

***************
آقا نگهداريد لطفا !
اشتباه سوار شده ام
و حالا
بايد بيست و دو ايستگاه
برگردم
بليتم را پس ميدهي آقا ؟
در ابتداي خط
مادرم هنوز
چشم براهم مانده است
نمي توانم پياده برگردم آقا
بليتم را پس مي دهي ؟؟؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:56  توسط پریا   | 


گاهي آنقدر عاشقم گاهي آنقدر سرد

گاهي دست اتفاق را مي گيرم كه نيفتد و گاهي بالشم را پر از شعرهاي تازه مي كنم تا خواب تو را ببينم .گاهي خوابهايم آتقدر آشفته اند كه نفس روباهها را روي پيراهنم حس ميكنم و دگمه ها را به رنگ جدايي مي بينم و گاهي خوابهايم آنقدر آرام و شفافند كه وقتي چشم مي گشايم ، جاي پاي تو روي فرش راه ميرود و كتابهايم را كه ورق مي زنم عطر تو مشامم را پر ميكند .
يك روز آنقدر دور و ناپيدايي كه نشان تو را از هيچكس نمي توانم بپرسم و روز ديگر آنقدر نزديك و پيدايي كه بي آنكه پلكهايم را باز كنم تو را مي بينم .احساس ميكنم همه قطارها به سوي تو مي آيند ، پرستوها براي تو آواز مي خوانند ، چراغهاي آبادي براي تو روشن مي شوند .
نمي دانم گنجشكها تا كي با كاجها دوست خواهند بود و من چند بار ديگر در زمستان بدنيا خواهم آمد.آيا كسي بعد از من شعرهايم را برايت خواهند خواند ؟ آيا دستي كلمه هاي عاشق را روي پيراهنت گلدوزي خواهد كرد ؟
گاهي آنقدر عاشقم كه دلم براي ترانه كوتاهي كه در باران خواندي تنگ مي شود و دوست دارم نام تو را بر سينه درختاني كه هنوز بالغ نشده اند ، حك كنم و گاهي آنقدر سردم كه شكوفه ها را در باد رها مي كنم و در اتاقي از برف به خواب مي روم .
گاهي آنقدر شاعرم كه دوست دارم تا قيامت زير باران بايستم و براي پروانه هاي خشك شده گريه كنم و گاهي آنقدر سنگم كه دلم براي چشمهاي تو تنگ نمي شود و بوسه هايم را در دفترچه خاطراتم پنهان ميكنم ...!!!




+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:54  توسط پریا   | 


بي عشق نه...!!!!

از عقربه هاي ساعت ديواري عقب مي افتم . هميشه بعد از پرنده ها به آسمان مي رسم و يادم مي رود وقتي غروب مي شود ، به ستاره ها سلام كنم .
سالهاست مدادي را كه به رنگ تو بود ، گم كرده ام .سالهاست سراغ چمدان قديمي را نگرفته ام ، حال جاده ها را نپرسيده ام و قاب عكسها را پاك نكرده ام .
حق با توست . بعد از من و تو اين ديوارها همچنان مي مانند و قد مي كشند و پروانه هاي بازيگوش ، زمين را بر بالهاي خود مي گذارند و به اين سو و آن سو مي برند .بعد از من و تو كسي هست كه بادبادكها را باد كند ، يك ليوان آب به دست باغچه بدهد ، از شاخه هاي نازك توت بچيند و عصاي پدر را در دست او بگذارد .
سالهاست كه اشكهايم را نديده ام و به بدرقه هيچ سربازي نرفته ام و حتي رود كوچكي را به دفترچه يادداشتم راه نداده ام .سالهاست كه با تو گريه نكرده ام .يادت هست ،‌هر روز قبل از آفتاب با سنجاقكها به ديدن گيسوانت مي آمدم ؟ يادت هست روي تپه هاي بهشت با فرشته ها صبحانه مي خورديم ؟ يادت هست تو زمزمه مي كردي : زندگي بي حوله و آواز هم مي گذرد ، اما بي عشق نه .زندگي بي دستهاي من و تو هم سبز مي ماند ، اما بي عشق نه....!!!!



+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:52  توسط پریا   | 

تقدير

داري تو از درون خودت پير ميشوي
تسليم خوش بياري تقدير مي شوي
در ذهن خام خاطره ها نقش بسته اي
در انزواي خويش زمينگير مي شوي
در نقش بند آينه تا كي كني نگاه
حتي تو از شبيه خودت سير مي شوي
در پهن دشت واهمه هاي درون خويش
چون ريشه هاي تب زده تكثير مي شوي
مي آيد آن زمان كه بخواني قصيده ات

در قاب روي آينه تصوير مي شوي


 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:49  توسط پریا   | 


خط چين

رفتم از راهي که پاياني نداشت
دستهاي کوچکم ناني نداشت
چشمهاي من پر از آواز بود
قصه هايم لحظه آغاز بود
روي پرچين ها نوشته بي کسي
روي قاب شب شکسته اطلسي
روي رگهاي هوا خط چين زدند
وسعت خورشيد را پرچين زدند
روي درياها حصاري بسته اند
عقده ها را در گلو بشکسته اند
روي اشکم پرده پوشي کرده اند
عشقها را کم فروشي کرده اند ....!!!!!

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:46  توسط پریا   | 


گلايه ...!!!

من و ماتم جدايي ؛ غم تو به جان خريدن
تو و مجلس رقيبان ؛ همه شب ستاره چيدن
تو و مرکب غرورت ؛ ز پي نسيم رفتن
من و همچو گردبادي پي تو به سر دويدن
من و جان بي قراري ؛ که کند هميشه زاري
تو و غرق شور و شادي ؛ من و گوشه اي خزيدن
تو و خيل عاشقانت همه گرد شمع جانت
من و حسرت جمالت که زعمق دل کشيدن
تو آن جفاي افزون که کني روا به بيدل
من و آرزوي کويت که اميد از آن بريدن



+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:36  توسط پریا   | 

بوي باران

در اتاقم باران مي بارد
چترهاي بسته به خواب رفته اند
مادر به ديار آينه ها كوچيده است
هواي گياه
در حافظه باغچه پوسيده
و پيراهن كودكي ام
به تن ثانيه هاي بالغ اندازه نشده
پدر كه هميشه
ذهنش از نام اسبها پر بود
به شهر گريه هاي خيس گريخت
خدا تمام پرنده ها را پير كرد
خواهرم در انزواي كوچه پرسيد
ديگر چرا ،
دستهايشان بوي باران نمي دهد
و چه تلخ است اگربگويم
آخرين بار
اين اتاق را وقتي كودك بودم گريستم .



 
+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:35  توسط پریا   | 

شکست

من به چشمان تو ميانديشم
و به شهري که تو را
به چراغاني شبهاي بهاري بخشيد
من به تکرار تو مي انديشم
که شکستي در من
که شکستم در خويش

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:34  توسط پریا   | 

دلگير

بيا اي نبض اشعارم ؛ من از استاد دلگيرم
ز استادي که مشقم را دهد بر باد دلگيرم
چه مي داند که استادم براي شعر من امشب
کسي فانوس بر دستش ؛ زپا افتاد دلگيرم
من و يک بيستون آوا ؛‌تو و يک بيستون عاشق
نه از دست تو و شيرين که از فرهاد دلگيرم
کتاب چشمهاي من ؛ تو و مشق شبانگاهم
بزن اي حنجره امشب ؛ مرا فرياد دلگيرم

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:26  توسط پریا   |