
تا کجا ....
تا كجا با من خواهي آمد ؟ تا ورق چندم اين كهنه كتاب را با من خواهي خواند ؟ از كدام پلكان بالا خواهي رفت ؟ با كدام درخت خزان را براي پرنده ها معنا خواهي كرد ؟ در كدام كوير خواهي روييد؟ در كدام چشمه تن خواهي شست ؟ بيا با هم به ترانه روحمان گوش كنيم ! بيا روي آينه ها از عشق تصويري تازه بكشيم !
تا كجا با من قدم خواهي زد ؟ چند كوزه از آب دريا را با من تا كوچه دوستي خواهي آورد ؟ بالهاي چند پروانه را تفسير خواهي كرد ؟ با كدام لاله وحشي حرف خواهي زد ؟براي كدام عاشق از گوشواره هاي معشوق قصه خواهي گفت ؟
بيا يك ليوان شعر سهراب بنوشيم ! بيا در پياده رو غزلهاي حافظ بخوابيم و خواب سيبهاي زيبا ببنيم ! بيا به مولانا بگوييم در پشت بام مكاشفه برايمان آواز بخواند !
امروز دير است و فردا ديرتر !بيا به ساعت هفت صبح ديروز برگرديم ! بيا قبل از تولد گلهاي سرخ ، چشمهايمان را باز كنيم ! بيا لبهاي يك باغچه را ببوسيم و شاعر شويم !
چقدر دلم براي آفتاب تنگ شده است .كاش باران تمام شود .كاش شب تمام شود .كاش جاده هاي خاكي به پايان برسند .چرا تمشك هاي وحشي ديگر مزه صبح نمي دهند ؟ چرا داروكها آواز باران نمي خوانند ؟ چرا كسي انگشتان مرا به تن موجها نمي رساند ؟
اگر نگاه تازه اي به قلبهايمان نيندازيم ، حرفهايمان بوي كهنگي مي گيرند و هيچ ماهي عاشقي در رودخانه لحظه هامان شنا نميكند .بيا چراغهاي مهتابي را تا آمدن صبح بيدار نگهداريم .بيا آنقدر انار دانه كنيم تا بوي بهشت در اتاقمان بپيچد ...!!!!