چيزهايی که نگفتم...!!!!!!
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم : عزيزم اين کار را نکن
نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم
نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به تمام آن چيزهايی است که نگفتم
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم
نگفتم : جاده بيرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چيزهايی که نگفتم زندگی کنم

+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1384ساعت 14:34  توسط پریا
|