چه وسوسه های غلیظی میان من و تو نشسته است ! چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم برنخاسته است ! چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند. یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای فرسوده می بینم و روزی دیگر آنقدر شاعرم که گنجشکهای یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم آنقدر تنها که حتی نام تو را نمی توانم تلفظ کنم . چشم به آسمان می دوزم ، تو با ابرهای انبوه می گذری و فردا همراه بارانی از شکوفه و انگور برمی گردی .آنگاه تمام اشیاء اتاقم مست می شوند و از بند بند تنم آوازی غریب برمی خیزد . دستهایت را دوست دارم که در روزهای سرد برفی راه خانه ام را گم نمی کنند و پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سرشار است . از خیابانهای بی درخت رد می شوم و برای پنجره هایی که هنوز بازند ، غزل می خوانم و شعرهای کوچکم را روی شیشه های مه گرفته قطاری که توقف کرده است ، می نویسم . در شبهای بی چراغ ، دستم را به سوی ماه دراز می کنم .آیا می توانم ترانه های روشن را از روسری ماه بچینم ؟ دلم تاریک است .چشمهایت را باز کن تا زیباترین آینه های جهان را ببینم .
بعضی وقتها باید آدم برفی شوی که راحت تر خرابت کنند
حوا نیز آدم را اینگونه وسوسه کرد ....!!!!!
هفت تیری
برای افقی کردنت نداشت
سرنوشت
که بر سرنوشت
ایست .....!!!!!!
عشق قدغن!!!!!!!!