تبليغاتX
گل سرخ - روزهاي خشك بي ترانگي
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور
در روزهاي خشك بي ترانگي ،  بهترين لحظه هايم در كنار تو ميگذرد . خوشبختي عظيمي است با تو بودن و با عطر نفسهاي عزيز تو خيابانهاي سرگشتگي را پيمودن .

ابرها را از انتهاي آسمان مي چينم و جامه اي نرم برايت مي دوزم . بعد از آن ، باران را به خاطر تو تماشا خواهم كرد .آنگاه تو همراه باران در تمام دشتها خواهي باريد و من بي آنكه شماره شناسنامه ات را بدانم ، تو را دوست خواهم داشت ..

كبوتران نمي توانند نامه بنويسند ،‌اما هزار نامه مرا به تو مي رسانند و به خوبي حرفهاي مرا مي فهمند . آنها مي دانند كه من گاهي با برگهاي نارون و توتهايي كه از شاخه فرو مي افتند ، حرف مي زنم و بعضي شبها حتي براي سنگها و ديوارها شعر مي خوانم .

دلم مي خواهد براي هميشه به چشمهاي تو تبعيد شوم و در كنار مردم آن روزگار بگذرانم و با هر پلكي كه بر هم مي گذاري بميرم و با هر پلكي كه از هم مي گشايي ، ديگر بار زندگي از سر بگيرم .

زمستانها كه بيايد با آتش پرتقالها خودم را گرم خواهم كرد ،‌ به سكوت آينه ها گوش خواهم كرد و براي باغچه هاي تشنه كاسه اي پر از دريا خواهم آورد .

خوشحالم ، خوشحالم ،‌چون لااقل براي اينكه تو را خواب ببينم ، از هيچ كس اجازه نخواهم گرفت . چگونه بگويم دلم براي خدايي كه در قلب معصوم تو زندگي مي كند ، تنگ شده است ؟

 

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:38  توسط پریا   |